«یه حبه قند» فیلمی است که اهل سینما را راضی میکند و حداقل ابعاد فنی و هنریاش در مقیاس سینمای ایران انتظارات را برآورده میکند. فیلمی که با تخطی عامدانه از ساختار کلاسیک سهپردهای، دو فضای حسی متفاوت (شادی و غم) را بر حادثهای تلخ، لولا میکند. اتفاقات سادهای که در طول فیلم میافتد برای همهٔ ما آشناست. همهٔ ما این شرایط را دیدهایم و بیشترشان را در مورد خودمان لمس کردهایم. از اتفاقات و کنشهای گُلدرشت در فیلم خبری نیست. گرهٔ اصلی آنقدر بزرگ نیست که مخاطب زیاد منتظر حلشدنش باقی بماند. اما درست همینجا است که هنر میرکریمی بیشتر جلوه میکند. آنجا که با وجود تمام این طراحیها، مخاطب از فیلم خسته نمیشود و تا آخر فیلم همراه میشود. فیلمساز شخصیتهای فیلم را به احتمال زیاد از نمونههای واقعی پیرامونش اقتباس کرده است. «یه حبه قند» یک زندگی در جریان است و انسانی که زندگی میکند با زندگی ارتباط برقرار میکند. آنچه مخاطب را از نشاندن پای فیلم خسته نمیکند، حادثههای مهم و دست نیافتنی نیست؛ بلکه مخاطب آنقدر جریان و فضای فیلم را به جریان و فضای زندگی خود نزدیک مییابد که گرهها و روزمرگیهای کوچک فیلم را از آن خود میداند. فضای داستانی به شدت به زندگی شبیه است. حتا اگر دیگر مردم در چنین فضا و شرایطی زندگی نکنند اما اصل و اصالتشان را در چنین موقعیتی میبینند.

بازیگران فیلم شاهکارند گویی که در تمام لحظات فیلم زندگی میکند و مهمتر این که همگی سر جای خودشان خوش نشستهاند. نمیشود گفت یکی از بقیه بهتر بازی میکند. بازیها هم جهت با فضا و ساختار فیلم، به شدت یکدست است. حتا بازی کودکان به شدت در راستای کلیت کار حرکت میکند. این فیلم به شدت کمخطاست و اصلا یک سر و گردن از سینمای ما بالاتر است. از ساختار روان و جاری و یکدست فیلم چندان تخطیای صورت نمیگیرد اگرچه میتوان برخی جزئیات را ناهمگون با کلیت اثر دانست. مثل ماجرای گنج که با توجیه دراماتیک نسبتا موفقش چندان مورد پرداخت قرار نمیگیرد یا حضور قاسم و برگشت او. شاید میشد قاسم در حد همان یک اسم بماند و وجود ابژکتیوش در فیلم حضور نیابد؛ چرا که بیشتر، حضور قاسمِ غایب در فیلم پیشبرنده بود.
میشود در یک جمله «یه حبه قند» را به کمال رسیدن همهی کارهای گذشتهٔ میرکریمی دانست. نگاه خیلی نزدیک و خاص به مرگ و ماوراء در «اینجا چراغی روشن است» به خصوص در سکانس زمین کندن برای گنج که شبیه به قبر میشود جلوه میکند. غربت آمیخته به انکار و ایمان «خیلی دور خیلی نزدیک» را بعد از تشییع جنازه در اوج میبینیم. دغدغههای تنیده در تردید «زیر نور ماه» به خصوص در قسمت مرور کردن تلیقن میت آشکار میشود. و نگاههای پر مسئولیت مادرانه و همسرانهٔ زنِ «به همین سادگی» در گوشه به گوشهٔ فیلم دیده میشود. به طور طبیعی «یه حبه قند» در شکل روایت ساده و خاصش تا حدودی شبیه به «به همین سادگی» است. روزی که «به همین سادگی» را دیدم تصورم این بود که این سبک را نمیشود در مورد کارهایی با پرسوناژ بیشتر تکرار کرد. اما «یه حبه قند» ثابت کرد چنین سبکی را میتوان موفقتر هم ارائه کرد.
این فیلم دینی است، ایرانیست، اخلاقیست، اجتماعیست و خیلی چیزهای دیگر اما هرگز پیامها و مضامینش را توی چشم مخاطب نمیکند. فقط دست بیننده را میگیرد و پرواز میدهد و بعد از تمام شدنش تازه شروع میشود! مخاطب «یه حبه قند» مثل مخاطب دیگر آثار میرکریمی مجبور میشود فکر کند و این بهترین راه است برای تعالیبخشی.
حرف آخر اینکه باید خوشحال بود برای سینمایی که «یه حبه قند» دارد. زمان حرفهای بیشتری در مورد این فیلم دارد.

این متن در "فیروزه":
قند در دل سینما آب میشود
"سهل و ممتنع" اصلاحيست كه به شعرهايي ميگويند كه ضمن داشتن لايههاي عمقي و مفهومهاي خاص، به خاطر ظاهر روانش با مخاطب ارتباط بر قرار ميكنند. شعرهايي كه همچه ساختاري دارند به تناسب مخاطب حرف ميزنند. يعني تا آن حدي كه مخاطب سواد و فهم داشته باشد از شعر متوجه ميشود. اما اشتراكي كه بين همه در مورد اين طور شعرها وجود دارد و باعث ميشود موفقترين باشد، اين است كه هر كدام از خوانندگان يا شنوندگانش با آنچه متوجه ميشوند ارتباط برقرار كنند.
دو: سينما
نه فقط اينجا، كه همهجاي دنيا به طور كلي سينما به دو دسته فيلم تقسيم
ميشود. فيلمهايي كه با هدف بيان يك مفهموم فسلفي يا اجتماعي يا شبيه به
آن ساخته ميشوند. دستهي ديگر فيلمهايي كه براي رضايت مخاطب عام و صِرف
سرگرم كردنشان ساخته ميشود كه البته بيشتر با غرض فروش گيشه و رونق مالي
صنعت سينماست. فيلمهاي دستهي اول معمولن با توجه به رسالتشان فضايي
دارند كه براي عموم مردم خسته كننده و سرد است. چون معمول مردم براي پر
كردن وقت فراغت به سينما رو ميآورند و اين طور فيلمها ميطلبد كه ذهن و
فكر درگير شوند. طبيعيست كه مخاطب خسته ميشود و رغبتي به اين شكل فيلم
نداشته باشد. دسته دوم هم كه غالبن در غرب به سمت پورنو يا مسائل
سرگرمكنندهي ديگر مثل خشونتهاي جذاب و افسانهها و شبيه به اينها
ميروند. و در موارد مشابه وطني با توجه به خط قرمزهاي فرهنگي و البته
محدوديتهاي مالي در درامهاي زرد و عاشقانههاي روزمره خلاصه ميشوند.
در
عين حال اتفاقي كه ميافتد ايجاد خطي جديد است كه انديشهاش را به سينما
تزريق ميكند و در عين حال سرگرمي را فداي مفهوم نميكند. اگر بخواهم مثال
بزنم اولين كسي كه به ذهنم ميآيد "ديويد فينچر" است. او "بازي" را
ميسازد. فيلمي كه نزديك به همهي مخاطبهايش را راضي بدرقه ميكند. يك
ماجراي معمايي كه حسابي به بينندهاش لذت ميدهد. و در عين حال ميشود
ساعتها در مورد مفهوم و منظور فيلم در بحث سياست و اجتماع حرف زد.(شايد
اين فيلم بهترين مصداق اين نوع نباشد اما به خاطر علاقهاي كه به اين كار و
كارهاي ديگر كارگردانش داشتم مثال را اين طور آوردم!)
يك: داستان
چند وقت پيش نوشتهاي از "فرهاد جعفري" خواندم. اگر اشتباه نكنم فضاي
سخنش در اين مضمون بود كه ما در مورد داستان دو جزيره داريم. يك جزيره
مربوط است به آثار فاخر ادبي. داستانها و رمانهايي كه پر از تكنيكها و
تجربهها و زيباييهاي فني داستاننويسيست. و جزيرهي دوم آثاريست كه از
هرگونه ارزش ادبي خاليست. رمانهايي كه نوشته ميشوند تا سرگرم كنند و
معمولن اشك بگيرند! جزيرهي اوليها معمولن شمارگانشان در همان
چندهزارتاي چاپ اول و دوم ميماند و نسخههايشان نصيب بقيهي نويسندگان و
اهل فنش ميرسد(اگر برسد!) اما جزيرهي دوم مدام تجديد چاپ ميشود و مدام
قصهاش با چند تغيير به اسمي ديگر چاپ ميشود. يك بار به عنوان كتاب و
بارها به عنوان قصههاي دنبالهدار مجلههاي زرد!
بعد در مورد كتاب
خودش(كافه پيانو) گفته بود و اين كه سعي كرده پل بزند بين اين دو جزيره.
گفته بود كه كماند كساني كه داستانشان هم مورد قبول اهل فن باشد(اگر چه
به عنوان اثر برگزيده و برتر و به اصطلاح تاپ شناخته نشود) و هم مخاطب بخرد
و بخواند و توصيه كند و در نتيجه شمارگانش بالا برود.
(توي متن اين قسمت توضيحات من از نوشتهي خود فرهاد جعفري بيشتر شد!)
حركت: حوزه علميه
مثل چیزی که در موردهای قبل نوشته شد در مورد حوزه هم تا حدودی صادق
است. دستهای که نزد اهل فن مقبول است اما "سطح" چندان ارتباطی با فضایشان
برقرار نمیکنند. و خودشان هم به دلایلی -که میشود در جای خودش به طور مفصل مورد
بحث قرار بگیرد- سعی چندانی برای نزدیک شدن نمیکنند. از طرفی کسانی که در حد اقل
قرار دارند معمولن کسانیاند که بیشتر برخورد دارند. این گروه هم اگرچه برای هدفهای
کوتاه مدت فایده دارند اما نمیشود به عنوان پیشبرندهی اهداف بلند مدت و حل
کنندهی معضلهای پیچیده و دردهای کهنه رویشان حساب چندانی باز کرد.
نمیشود از این حقیقت گذشت و گفت که روحانیت در موضوع جمع بین دو طرف بی حرکت
بوده. آن طور که هستند کسانی که در تاریخ این ویژگی را داشتهاند و به این شکل
حرکت کردهاند. اما بدون شک جمعیت روحانیونی که بین جزیرهی اول و دوم نقش پل را
بازی میکنند به هیچ وجه به اندازهی کفایت نیست. البته این نکته هم برای هر کسی
که کوچکترین دغدغهای در این مورد دارد یا از فضای حوزه مطلع باشد واضح است که
این کمبود عددی، در اصل و اساس وجود دارد! به عبارتی تعداد کل طلبهها و روحانیون
به نسبت جمعیت مخاطبشان به شدت ناچیز و اندک است. (موضوع تعداد روحانی هم از آن
مسائلیست که یک مجال برای مفصل گویی لازم دارد!) اما در هر صورت غرض اشاره به
ضرورت ایجاد رابطه در این میان بود که در طولانی مدت طبقهای به اسم
"عوام" را به شکل دردسر آفرینش از بین میبرد. و در حقیقت بینش عموم را
از حالت عام بیرون میآورد و به سمت اندیشهی بیشتر میبرد.
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین